توی این غول سفید، چی دارد میگذرد
آنچه درباره معماری برج آزادی نمی دانید
« توی این غول سفید، چی دارد میگذرد»؟ این سؤالی است که هربار موقع گذشتن از میدان آزادی، ذهن آدمها را قلقلک میدهد. هرچه باشد، دستکم سالی یک بار میآید جلوی چشممان و یک روز خاص، میرود توی بورس اخبار، عکسها و فیلمها. معماری میدان آزادی با آن برج معروفش، بخشی از خاطره مشترک همه ماست. یک جورهایی هم نماد تهران محسوب میشود و چشم میهمانان خارجی تهران را روی خودش قفل میکند؛ هرچند الان هووی بلند قامت و سرسختی به نام «برج میلاد» سر «برج آزادی» آوردهاند اما «برج آزادی» هنوز هم برای خودش پادشاهی میکند.
سفر به اعماق معماری میدان آزادی
اولین جایی که برای بازدید درنظر گرفته شده، پله های ورودی طبقه پایین است؛ جایی که بتوانید از آن پایین، چشمتان را به برج آزادی بیندازید و صحبتهای راهنما را بشنوید. چند کلامی برایتان از سابقه ساخت برج آزادی میگوید و قدری هم از مشخصات آماری اش. مثل اینکه توی ساختن برج آزادی از 25 هزار قطعه سنگ- آن هم در 15هزار شکل مختلف استفاده کرده اند. هرکدام از لنگههای سنگی درها، حدود 5/3 تن وزن دارد و سنگها هم جنسشان از گرانیت است.
چند قدم که میروی داخل، صدای آشنایی توی گوشت میپیچد؛ «بوی گل سوسن و یاسمن آید…». اینجا سالن ایرانشناسی است. یک تسمه نقاله، آرام و بیصدا زیر پایت حرکت میکند و توی 20-15 دقیقه، تو را از همه ایران رد میکند؛ نشانه اش هم نمادهایی است که از کنارشان رد میشوی؛ مثل نماد تراکتور برای تبریز یا نماد خاویار برای گیلان. از خلیج فارس تا دریای خزر راهی نیست. پایان مسیر، صدای شرشر آب و آبشار مصنوعی روی دریای خزر (!) است که سرحالت میآورد و آکواریوم دالان خروجی، خستگیات را در میکند. در تمام طول مسیر هم رویت را که سمت 4 تا پرده نمایش برگردانی، میتوانی فیلمهای مستند انقلاب را ببینی.
سالن بعدی، تالار آینه است. اسمش را گذاشتهاند «دیوراما» و در 2 سمت سالن، 12 غرفه کوچک ساخته اند که با طرحهای حجمی، موقعیت و فعالیتهایی را که در کشور و در زمینه های مختلف انجام شده است، میشود تویش دید. وجه تسمیه آینه ایاش هم همان آینه هایی است که دور تا دور این 12 تا غرفه را پوشاندهاند و زاویهشان طوری است که وقتی نگاهشان میکنی، انگار غرفه خیلی بزرگ تر از اندازه واقعیاش است.
مسیر بعدی، باب طبع آدمهای نوگراست. یک سالن، پر از مجسمه هایی که بهاش میگویند «کانسپچوال آرت». خودمانی ترش میشود «هنر مفهومی». پر است از صندلی، نیزه و کبوتر آهنی. یک نگارخانه که هرچند وقت یکبار، نمایشگاه نقاشی با یک موضوع خاص را به نمایش میگذارد، یک کتابخانه با حدود 12 هزار جلد کتاب و البته یک سایت اطلاع رسانی با 28 تا مانیتور لمسی که اطلاعاتی از آثار باستانی و جغرافیای ایران را به بازدیدکنندگان میدهد.
از اینجا به بعد، هیجان سفر تازه شروع میشود؛ «آسانسور و شروع سفر به آسمان».
تهران از بالا
آسانسورها، دوتاست و دقیقا از دیوارههای برج آزادی میرود بالا اما هر قسمت از مسیر را باید با یک آسانسور بالا رفت. چرا؟ چون هرکدام، فقط 2 طبقه میتوانند بالا بروند و بعد به یک سقف بتونی میرسند. آسانسور اولی تا طبقه دوم بالا میرود و ماموریت 2 طبقه بعدی هم با آسانسور دوم است. سفر به برج آزادی، از بالا شروع میشود؛ بالاترین نقطه و درست زیر بام فیروزه ای رنگ آزادی.
اینجا، طبقه چهارم است؛ با یک مناره گنبدیشکل فیروزهای در وسط و البته نمایی از تهران در ارتفاع 40 متری. کاشیهای فیروزهای، به صورت مارپیچ روی مناره بالا رفته است. از اینجا میشود 4 طرف میدان آزادی را از پشت پنجره های طلقی آن بالا دید زد؛ تجربه ای که فقط میتوان این بالا آن را چشید؛ منظرهای که شاید شبها دیدنی تر باشد.
بعد از توقف چند دقیقهای زیر سقف برج آزادی، راهپلههای مارپیچ را باید طی کنی تا همه این 4 طبقه را یکییکی پایین بروی. اما لازم نیست زحمت شمردن پلهها را به خودت بدهی؛ سرجمع میشود 286 تا.
طبقه سوم، گالری انقلاب و آزادی است؛ با عکسهای برگزیده یک مسابقه که موضوع انقلاب و میدان آزادی را دارند. دیدن این عکسها شاید برای آنها که میخواهند برج آزادی را از زوایای دیگری ببینند جالب باشد. اینجا هم باید نگاهت به در و دیوار باشد تا بتوانی همنشینی معماری سنتی و مدرن در معماری میدان آزادی ببینی. این را راهنما هم میگوید: «نقشهای سقف، شما را یاد چی میاندازد؟ آهان! آفرین، مسجد شیخ لطف الله اصفهان».
دوباره راه پلهها و این بار، طبقه دوم در ارتفاع 23 متری. اینجا چیز خاصی نیست، البته چرا هست؛ یکی دوتا اثر هنری که آدم میماند خالقش چهجوری آن را به تصویر کشیده است. تصورش هم سخت است. دوتا دیوار بتونی کج با پنجرههای کوچک؛ همان پنجرههای آبیرنگی که زیر طاق برج آزادی جا خوش کرده است. پایینش هم به طبقه اول راه دارد. اما اوج هنر، اطراف آن پنجرههای بالایی است با یادگاریهایی از «اصغر» و «محمود» که آقای راهنما، خودش هم هربار از شجاعت نگارندگاناش در بالارفتن از این دیوار ترسناک حرف میزند و به شوخی میگوید: «خودمان هم ماندهایم چهجوری رفتهاند آن بالا».